بداهه نویسی های پرستش

حرفهای به یاد موندنی...

-فرزاد گلابیان گفت: عشق کوری می آره پس تا می تونی ببین.

- رضا گلابیان ادامه داد: اونقدر از طرفت مطمئن باش که صبح روز بعد پشیمون نباشی.

- شبی که  مجبور شد توی عروسی مامان افو٬ وانمود کنه که نامزد داره اما بازم نتونست دست بندازه گردن بهترین دوستش و باهاش عکس بگیره. 

- شبی که نوید رفت و اون توی بیست و یک سالگی مثل بچه ی دو ساله ای که دلش درد می کنه و نمی دونه چطوری بگه٬ گریه کرد. شب بعدش که انگار یک سال و نیم به اون گذشته بود.

- شب آخر که بردش بام و هر بار که دلش می گیره و می ره اونجا تا گریه کنه.

- زندگیی که بر حسب برنامه های کامپیوتری برنامه ریزی شده و حلاجی می شه.

- بهترین سالهای عمرت که تو سرت توی کامپیوتر بود و تا چشم باز کردی دیدی عمو فرزاد و عمه فرزانه رفتن و نوید بهترین دقایقی رو باهاشون گذرونده که تو از دست دادی. 

- عکس شب مرخصی توی باشگاه.

- حس دلپذیر روز چهل و پنجم که دوباره راه رفتن شروع شد.

- کسانی که با یک دسر خیلی مخصوص٬ ٓمخشون زده شدٓ.

- نوکیای شیش ساله ای که نقش آسفالت رو داره. 

- شیرینی که اصلا خریده نشده بود اما به نظر شده بود. 

- طئوری این که هر کس خیانت کنه٬ طرف مقابل مقصر محسوب می شه چون جایی برای بی اعتمادی باز کرده. 

- سنگ آخرین مقصد

- عشق مسابقه

- کارهای دستی دو برادر. 

- ساختمان مخلفین

- زبون کوچیک نه چندان کوچیک

- تعجب زیاد و سوال همیشگی 

- عدم اعتماد به نفس. 

- اعتقاد به این که هر رابطه٬ تعهدات خودش رو داره

- تنفر از شستن ظرفها

- بچه های زخمی

- لحظه ی ٓخفه شدنٓ نوید

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط پرستش